صد بیت قصیده رام چشمانت بود
شوری ز غزل مرام چشمانت بود
به حور جنان نمی فروشم عشقت
چون دل سندش به نام چشمانت بود
لبخند قشنگ او دم از گل می زد
چشمان غزل به قامتش زل میزد
از طرز نگاهمان به هم فهمیدیم
یک قوس و قزح میانمان پل می زد
لیخند تو آبروی غم می ریزد
روحی چو سپیده در قلم می ریزد
برق نگاهت چنان تکانم می داد
هر لحظه دلم چو ارگ بم می ریزد
دل ساز ترا زپرده بیرون می زد
چنگی به کمند زلف قانون می زد
ماهور ترانه های شور انگیزی
با تو نفسم دمی همایون می زد
بر زخم دلم نمک بزن حرفی نیست
بی جرم مرا کتک بزن حرفی نیست
با این دل ساده من ترا می خواهم
حالا تو به من کلک بزن حرفی نیست
فریاد نگاه خسته را می فهمی؟
یا خواهش دل شکسته را می فهمی؟
از چشم تو ای دوست دلم می پرسد
مفهوم زبان بسته را می فهمی؟
یک لحظه بیا دوباره مدهوشم کن
قلبم زغمت شکسته آغوشم کن
چون موج به ساحل نگاهت مردم
مانند همیشه پس فراموشم کن
چشمی که ربوده خواب چشمانم را
دیگر ندهد جواب چشمانم را
ترسم که تو ای عشق تحمل نکنی
یک ثانیه اضطراب چشمانم را
من بودوم و صد ترانه با چشمانت
یک خلوت شاعرانه با چشمانت
از دست دلم خسته شدم می فهمی
دارد لج کودکانه با چشمانت
چشمان پر از کبوترم را کشتند
یکباره تمام باورم را کشتند
قنداقه عشق و یک رباعی فریاد
ای وای امید آخرم را کشتند
یک غنچه دهن گرفته باران تو ببار
دلشوره چمن گرفته باران تو ببار
گل های بهار آرزو پژمردند
این برکه لجن گرفته باران تو ببار
چشمش به دلم همیشه پا تک می زد
چون دورترین ستاره چشمک می زد
با آن همه بی وفایی اش باور کن
هر لحظه دلم برای او لک می زد
چشمی که سلام بر شقایق می کرد
تجویز غزل برای عاشق می کرد
فریاد نگاه او خداحافظ بود
در پشت سرش رباعیم دق می کرد